سلام رفقا
من برگشتم ، خيلي طول كشيد ميدونم
ولي خدا رو شكر ميكنم كه سرحال و پر انرژي تر از قبل برگشتم
فقط اميدوارم منو فراموش نكرده باشيد
در ضمن نماز و روزههاتون قبول باشه !
پيشاپيش هم عيد سعيد فطر رو به همه دوستانم تبريك ميگم
و براي همتون آرزوي سلامتي ، خوشبختي و سربلندي دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:29  توسط حامد
|
سلام به تمامي دوستان عزيزي كه تو اين مدت كم، يعني از زماني كه وبلاگ ساختم
به بنده حقير سر زدند.
از همگي شما فوقالعاده تشكر ميكنم كه با نظرات زيباي خود باعث انگيزه در من شده تا بتونم
موفق بشم.
من از امروز به مدت يك ماه نيستم و نميتونم وبلاگمو به روز كنم بابت اين از همه شما معذرت ميخوام
چون قرار برم بيمارستان براي جراحي كمرم.
اميدوارم هر چه زودتر حالم بهتر بشه تا بتونم دوباره به جمع شما دوستان خوب برگردم.
مجدد از همتون متشكرم.
حلالم كنيد .....
التماس دعا !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 10:48  توسط حامد
|
...
اكنون خورشيد را به تماشا بنشينيد كه جه مشتاق و شيفته و سخاوتمند و وسيع و بي نياز،
نور خويش را بر همه، به يكسان بدون هيچگونه چشمداشتي ميافشاند و هديه ميكند،
زيرا از خالق خود آموخت كه :
" عشق يعني، ايثار! "
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 10:39  توسط حامد
|
زندگي...
وقتي سر خط مينويسيم؛ زندگي،
نيم نگاهي هم به آخر خط داشته باشيم كه كج نرويم!
زيرا زندگي يك بوم نقاشي است كه در آن از پاككن خبري نيست!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:32  توسط حامد
|
مناجات كودكانه...
يك پسرك كوچك
به يك ستاره نگاه ميكرد
و گريه را سر داد
ستاره گفت:
پس چرا گريه ميكني؟
پسر گفت:
تو خيلي دور هستي
من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس كنم
ستاره پاسخ داد
پسر اگر من هم اكنون در قلب تو نبودم
تو نميتوانستي مرا ببيني!
" نكته اينكه اگر شما خداوند را صدا ميزنيد و از نيايش با او لذت ميبريد يقين داشته باشيد كه :
(( خداوند در دل شما محمل گزيده است ))
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 8:27  توسط حامد
|
يادم باشد تنها هستم
" ماه بالاي سر تنهائيست "
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 8:59  توسط حامد
|
زندگي پيوسته مجموعهاي از شكستها و پيروزيهاست
و از خاطر نبريم : فقط مردگان هستند كه اشتباه نميكنند.
" شكستها از ما انسانهاي توانمندتري ميسازد "
ما بهترين درسها را در زمان سختيها آموختهايم.
اما از ياد مبر :
از فرو افتادنت بس بيشتر از ايستادنت ميآموزي،
بس بكوش و بساز و درياب آنچه كه ميتواني باشي!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 8:46  توسط حامد
|
زندگي جامي است بلورين و لبريز از قطرات؛
تلاش،مهرباني،سادگي،عشق،شكست،پيروزي،اشك،لبخند،
شهامت،ترس،زيبائي،زشتي و در نهايت؛
جنبشي بديع با تدبيري شگرف در مقابل وقايع و تسليمي آگاهانه در برابر تقدير است!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 8:26  توسط حامد
|
همه میدانند...
همه میدانند...
که منو تو از آن روزنه ی سرد و عبوس باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم
همه میترسند...
همه میترسند...
اما منو تو به چراغ و آب و آئینه پیوستیم و نترسیدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 9:33  توسط حامد
|
آن روز عصر
وقت غروب ساعت دیواری
برف بود که بی وقفه می بارید
در کافه ی سکوت
درون چشمان تو هزاران دانه ی قهوه بود
که تعبیر بی خوابی هایم را در خود نهفته بود
همه حرف تو
پس از آن همه سال
خنجری بود به قلبی تب دار...
من فقط یادم هست
روحم از نو متولد میشد
من فقط یادم هست
احساس درونم متبلور میشد
پشت دیوار کسی با خود گفت:
باید عاشق شد و مرد
برف بند آمده بود
و فقط رد قدمهای تو بود
بر تن برف سپید حک شده بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 9:21  توسط حامد
|